برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمت مان
ببیند
گوشی
که صدا ها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش،روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم.
از زمانی که یادم می آید می نویسم و شاید از زمانی که می خواهم یادم بیاید، درست 18 سال پیش،همانوقت که در تست بازیگری تأتری شرکت کردم و بی آنکه بدانم چه کردم مرا در نقش اصلیشان جای دادند. آنروزها درست نمی دانستم نقش اصلی و فرعی چه تفاوتی دارد،تنها شوق بازی کردن داشتم. خیلی اتفاقی تأتر آن سال را در منطقه اول شدیم و همان حدود هشت نه سال را داشتم که در گروه های تجمعی قرائت قرآن شرکت می کردم. کم کم اصول و قواعد را یاد گرفتم و در آموزش ها و هم خوانی ها و قرائت ها شاخصه ای شدم مثال زدنی.قرآن را به خاطر زیبایی معنایش می خواندم و خدا را در تارو پودش و از لابه لای سطورش می شنیدم.تمامی لذت دین را در حسی که از آن می گرفتم می دیدم، از همین روی بود که ظاهری متفاوت با بچه های مذهبی مسجدی داشتم.
آن روز ها حسابی سرم شلوغ بود، انگار تمامی عمرم را آن روزها زندگی کردم. سرشار از انرژی بودم،آرام و قرار نداشتم، آنچنان از تمامی قدرتم صرف فعل بودن می کردم که هیچ گاه سستی و کاستی در کارم دیده نشد. تمامی دوران ده تا پانزده سالگی عمرم را به شادی و شور و زندگی گذراندم. گروهی کوچک تشکیل داده بودم و با آنها تمرین تأتر می کردم. متن های نمایشی می نوشتم، کارگردانی تأتر های طنز و خنده دار را می کردم و بازیگری طناز بودم. شعرهای فکاهی می گفتم تا خنده ی دیگران را از شنیدنشان ذوق کنم و خلاصه آنکه در چانته ام همه چیز برای رو کردن داشتم و کاری نبود که نکنم. اما به یکباره تمامی فعالیت هایم را کنار گذاشتم. انگار هیچ وقت شروع نکرده بودم، رسیدن به پایان به پلک زدنی بود. چشم هایم را بستم و دیگر باز نکردم!
فرصت اندک گفتن برای شنیدن است،باز گفتنم را با آنچه شد تلف نمی کنم.
هنوز در دبیرستان درس می خواندم که در نشریه ای به عنوان گزارشگر استخدام شدم.اولین گزارشم را با خواهرم که سرشار از استعداد بود کار کردم.اولین گزارشمان تیتر اول نشریه شد و من تجربه ای جدید را آغاز کردم.تجربه ای که مرا در 6 سال بعد از آن مشغول به خود ساخت.استعداد این کار را هم داشتم.دست به هر کاری می زدم آن را در حد کمال به انجام می رساندم.کشیدن کاریکاتور را هم، همان زمان شروع کردم.شاید دلیل اخراجم از نشریه کاریکاتوری بود که از مسئول نشریه کشیده بودم. اصلا کشیده بودم تا اعتراض خود را در زبان طنز از او و مجموعه ی بی روحش فریاد بزنم.اولین اخراجم حسابی چسبید.
سال 82 در باشگاه خبرنگاران جوان استان اصفهان دوره ی آموزشی ای را گذراندم. من و هم دوره ای هایم اولین خروجی های آموزش دیده ی خبر باشگاه بودیم. بعد از اتمام دوره به عنوان دبیر خبر از میان سایر دوستانم انتخاب شدم.از من خواسته شده بود آرام و مؤقر پشت میزی بزرگ بنشینم و تنها بر روی خبر های دیگران مهر درست یا نادرست بزنم،اما این آن کاری که من می خواستم نبود.پشت میز نشستن مرا پشت میزی می کرد.پیشنهاد های دیگری هم شد اما دیگر علاقه ای برای آنجا ماندن نداشتم.باشگاه و هر آنچه در آن برای من بود را فراموش کردم و .....
ادامه دارد....